تبليغاتX
Iman Rostami
گاه نوشته های من

...

با صدای بی‌صدا،
مث يه کوه، بلند،
مث يه خواب، کوتاه،
یه مرد بود، یه مرد!

با دستای فقیر،
با چشمای محروم،
با پاهای خسته،
یه مرد بود، یه مرد!

شب، با تابوت سياه
نشس توی چشماش،
خاموش شد ستاره،
افتاد روی خاک.

سايه‌ش هم نمی‌موند
هرگز پشت سرش،
غم‌گين بود و خسته،
تنهای تنها!

با لب‌های تشنه
به عکس یه چشمه
نرسيد تا ببينه
قطره... قطره... قطره‌ی آب... قطره‌ی آب!

در شب بی‌تپش،
اين طرف، اون طرف
می‌افتاد تا بشنفه
صدا... صدا... صدای پا... صدای پا!

ایمان ...
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم شهریور 1389ساعت   توسط ایمان  | 

بر خاک دراز می کشم

        به آسمان می نگرم

         و زمین را در وجودم حس می کنم

           من مرگ را دوست دارم

                             خاک را

      و آن مورچگان را

                          که تکه تکه می ربایندم.

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مهر 1387ساعت   توسط ایمان  |